تبليغاتX
استاد استراحت؟

استاد استراحت؟

به نام خالق زیبایی

مژده بده مژده بده یار پسندید مرا

سائل نیمه شب

شاکرم حضرت دلدار صدا کرده مرا

شاکرم بهر خودش یار جدا کرده مرا

از کجا لطف خدا شامل حالم شده است

گوئیا یار سفر کرده دعا کرده مرا

من کجا، محفل ذکر سحر دلشدگان

سبب از چیست که حق اهل بکا کرده مرا؟

از خرابی گنه، کیست نجاتم داده؟

آشنای حرم عشق خدا، کرده مرا؟

روز پر معصیتم را چه کسی بخشیده؟

سائل نیمه شب خوان ولا کرده مرا؟

این چه سریست که هم باده ی خوبان شده ام؟

چه کسی پیرو خون شهدا کرده مرا؟

از کویر گنه و معصیتم داده خلاص

در گلستان دعا کیست رها کرده مرا

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 23:41  توسط مجید کاغذگران  | 

 
کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم

اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم 

کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش
 
را از نگاهش می توان خواند 

 

کاش برای حرف زدن
 
نیازی به صحبت کردن نداشتیم
 
 
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود
 
 
کاش قلبها در چهره بود
 
 
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد
 
 و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم 
  
 
 
 
سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست
 
سکوتی را که یک نفر بفهمد
 
بهتر از هزار فریادی است که هیچ کس نفهمد
 
 
سکوتی که سرشار از ناگفته هاست
 
ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد دارد
 
 
دنیا را ببین...
 
 
بچه بودیم از آسمان باران می آمد
 
بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!
 
 
بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن
 
بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه 


 
  
بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم
 
بزرگ شدیم تو خلوت 
  
   
 
بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست
 
بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه 


 
 
بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم
 
بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی
 
بعضی هارو کم
  
 
 
بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن
 
بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که
 
اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه
  
 
 
 
کاش هنوزم همه رو
 
به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم 
  
 
 
بچه که بودیم اگه با کسی
 
دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت
  
بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم 
  


 
بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم
 
بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه 


  
 
بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود
 
بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه
 
 
  
بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود
 
بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم 
  
 
 
بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم
 
بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی
 
 
بچه بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند
 
بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم... هیچ کس نمی فهمد
 
 
بچه بودیم دوستیامون تا نداشت
 
  
بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره 


 
 
بچه که بودیم بچه بودیم
 
بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ دیگه همون بچه هم نیستیم
 
ای کاش هیچ وقت بزرگ...
 
نمی شدیم
 
و همیشه بچه بودیم ...

 
 

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 19:26  توسط نجمه شاهدی  | 

آزادی

 

برای پرنده‌ی دربند

برای ماهی در تُنگ بلور آب

برای رفیقم که زندانی است

زیرا، آن چه را که می‌اندیشد، بر زبان می‌راند.

برای گُل‌های قطع‌شده

برای علف لگدمال شده

برای درختان مقطوع

برای پیکرهایی که شکنجه شدند

                              من نام تو را می‌خوانم: آزادی

 

برای دندان‌های به هم‌فشرده

برای خشم فرو خورده

برای استخوان در گلو

برا ی دهان‌هایی که نمی‌خوانند

برای بوسه در مخفیگاه

برا ی مصرع سانسور شده

برای نامی که ممنوع است

                              من نام تو را می‌خوانم: آزادی

 

برای عقیده‌ای که پیگرد می‌شود

برای کتک‌خوردن‌ها

برای آن کس که مقاومت می‌کند

برای آنان که خود را مخفی می‌کنند

برای آن ترسی که آنان از تو دارند

برای گام‌های تو که آن را تعقیب می‌کنند

برای شیوه‌ای که چه‌گونه به تو حمله می‌کنند

برای پسرانی که از تو می‌کشند

                              من نام تو را می‌خوانم: آزادی

 

برای سرزمین‌های تصرف‌شده

برای خلق‌هایی که به اسارت در آمدند

برای انسان‌هایی که استثمار می‌شوند

برای آنانی که تحقیر می‌شوند

برای مرگ بر آتش

برای محکومیت عدالت‌خواهان

برای قهرمانان شهید

برای آن آتش خاموش

                              من نام تو را می‌خوانم: آزادی

 

من تو را می‌خوانم، به جای همه

به خاطر نام حقیقی تو

من تو را می‌خوانم زمانی که تیرگی چیره می‌شود

و زمانی که کسی مرا نمی‌بیند،

نام تو را بر دیوار شهرم می‌نویسم،

نام حقیقی تو را

نام تو را و دیگر نام‌ها را

که از ترس هرگز بر زبان نمی‌آورم

                              من نام تو را می‌خوانم: آزادی

 

                                سروده‌ای از پُل الوار شاعر فرانسوی(منبع وبلاگ کاغذ بی خط)
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 22:29  توسط مجید کاغذگران  | 

" من از جهانی دگرم "


من از جهانی دگرم
ساقی از این عا لم واهی رهایم کن
نمی خواهم در این هیبت بمانم 
بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن
تو را اینجا به صدها رنگ می جویند
تو را با حیله و نیرنگ می جویند
تو را با نیزه ها در جنگ می جویند
بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن
تو جان  می بخشی  و اینجا  به  فتوای  تو
میگیرند جانی را که بخشیدی تو بر عالم
نمی دانم کی ام من  نمی دانم کی ام من
 آدمم  روحم خدایم یا که شیطانم نمی دانم
تو با خود آشنایم کن تو با خود آشنایم کن
بیا از این  تن آلوده غمگین جدایم  کن
اگر روحه خداوندی دمیده در روان آدم و حواست
پس ای  مردم خدا اینجاست خدا اینجاست
خدا در قلب انسانهاست
به خود آ تا که در یابی خدا در خویشتن پیداست
همای از دست این عالم پر پرواز خود بگشود
 در خورشید و آتش سوخت
خداوندا بسوزانم در این آتش همایم کن
بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن
                                                                                         " شعر آهنگ از همای "
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 22:23  توسط مجید کاغذگران  | 

 

اگر آن ترک شیرازی . . .

 

حافظ


اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقندوبخارا را

 

  صائب تبریزی


اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را 
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
 نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

 

  شهریار


اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
 به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
 نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
 نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

 

  فاطمه دریایی


اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
 خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را!
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
 مگر بنگاه املاکم؟ چه معنی دارد این کارا !؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلأ 
که با جراحی صورت عمل کردند خالا را !!
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را 
فقط می خواستند این ها، بگیرن! وقت ما ها را.....؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 21:42  توسط نجمه شاهدی  | 

                     

داستان رز

در اولين جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشده ايم، برای نگاه كردن به اطراف ايستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را ديدم كه با خوشرويی و لبخندی كه وجود بی‌عيب او را نمايش می‌داد، به من نگاه می‌كرد.
او گفت: "سلام عزيزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آيا می‌توانم تو را در آغوش بگيرم؟"
پاسخ دادم: "البته كه می‌توانيد"، و او مرا در آغوش خود فشرد.
پرسيدم: "چطور شما در چنين سن جوانی به دانشگاه آمده ايد؟"
به شوخی پاسخ داد: "من اينجا هستم تا يك شوهر پولدار پيدا كنم، ازدواج كرده يك جفت بچه بياورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمايم."
پرسيدم: "نه، جداً چه چيزی باعث شده؟" كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگيزه‌ای باعث شده او اين مبارزه را انتخاب نمايد.
به من گفت: "هميشه رويای داشتن تحصيلات دانشگاهی را داشتم و حالا، يكی دارم."
پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحاديه دانشجويی قدم زديم و در يك كافه گلاسه سهيم شديم،‌ ما به طور اتفاقی دوست شده بوديم، ‌برای سه ماه ما هر روز با هم كلاس را ترك می‌كرديم، او در طول يكسال شهره كالج شد و به راحتی هر كجا كه می‌رفت، دوست پيدا می‌كرد، او عاشق اين بود كه به اين لباس درآيد و از توجهاتی كه ساير دانشجويان به او می‌نمودند، لذت می‌برد، او اينگونه زندگی می‌كرد، در پايان آن ترم ما از رز دعوت كرديم تا در ميهمانی ما سخنرانی نمايد، من هرگز چيزی را كه او به ما گفت، فراموش نخواهم كرد، وقتی او را معرفی كردند، در حالی كه داشت خود را برای سخنرانی از پيش مهيا شده‌اش، آماده می‌كرد، به سوی جايگاه رفت، تعدادی از برگه‌های متون سخنرانی‌اش بروی زمين افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به سوی ميكروفون برگشته و به سادگی گفت: "عذر می‌خواهم، من بسيار وحشتزده شده‌ام بنابراين سخنرانی خود را ايراد نخواهم كرد، اما به من اجازه دهيد كه تنها چيزی را كه می‌دانم، به شما بگويم"، او گلويش را صاف نموده و‌ آغاز كرد: "ما بازی را متوقف نمی‌كنيم چون كه پير شده‌ايم، ما پير می‌شويم زیرا كه از بازی دست می‌كشيم، تنها يك راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست يابی به موفقيت وجود دارد، شما بايد بخنديد و هر روز رضايت پيدا كنيد."
"ما عادت كرديم كه رويايی داشته باشيم، وقتی روياهايمان را از دست می‌دهيم، می‌ميريم، انسانهای زيادی در اطرافمان پرسه می‌زنند كه مرده اند و حتی خود نمی‌دانند، تفاوت بسيار بزرگی بين پير شدن و رشد كردن وجود دارد، اگر من كه هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت يكسال در تخت خواب و بدون هيچ كار ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هركسی می‌تواند پير شود، آن نياز به هيچ استعداد خدادادی يا توانايی ندارد، رشد كردن هميشه با يافتن فرصت ها برای تغيير همراه است."
"متأسف نباشيد، يك فرد سالخورده معمولاً برای كارهايی كه انجام داده تأسف نمی‌خورد، كه برای كارهايی كه انجام نداده است"، او به سخنرانی اش با ایراد «سرود شجاعان»پايان بخشيد و از فرد فرد ما دعوت كرد كه سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پياده نمایيم.
در انتهای سال، رز دانشگاهی را كه سالها قبل آغاز كرده بود، به اتمام رساند، يك هفته پس از فارغ التحصيلی رز با آرامش در خواب فوت كرد، بيش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاری او شركت كردند، به احترام خانمی شگفت‌انگيز كه با عمل خود برای ديگران سرمشقی شد كه هيچ وقت برای تحقق همه آن چيزهايی كه می‌توانید باشید، دير نيست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 19:48  توسط نجمه شاهدی  | 

یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم
گر در خویش شکستیم صدایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 17:19  توسط مجید کاغذگران  | 

پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکی است

حرم و دیر یکی مسجد و پیمانه یکی است

این همه جنگ و جدل حاصل کوته نظری است

گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکی است

هر کسی قصه ی شوقش به زبانی گوید

چو نکو می نگرم حاصل افسانه یکی است

این همه قصه ز سودای گرفتاران است

ور نه از روز ازل دام یکی دانه یکی است

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 19:42  توسط مجید کاغذگران  | 

رفتیم و پای بر سر دنیا گذاشتیم
کار جهان به اهل جهان وا گذاشتیم
چون آهوی رمیده ز وحشت سرای شهر
رفتیم و سر به دامن صحرا گذاشتیم
ما را به آفتاب فلک هم نیاز نیست
این شوخ دیده را به مسیحا گذاشتیم
بالای هفت پرده ی نیلی است جای ما
پا چون حباب بر سر دریا گذاشتیم
ما را بس است جلوه گه شاهدان قدس
دنیا برای مردم دنیا گذاشتیم
در جستو جوی یار دل آزار کس نبود
این رسم تازه را به جهان ما گذاشتیم
ایمن ز دشمنیم که با دشمنیم دوست
بنیان زندگی به مدارا گذاشتیم
صد غنچه ی دل از نفس ما شکفته شد
هر جا که چون نسیم سحر پا گذاشتیم
ما شکوه از کشاکش دوران نمی کنیم
موجیم و کار خویش به دریا گذاشتیم
از ما به روزگار حدیث و وفا بس است
نگذاشتیم گر اثری یا گذاشتیم
بودیم شمع محفل روشن دلان رهی
رفتیم و داغ خویش به دلها گذاشتیم
+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 19:38  توسط مجید کاغذگران  | 

می توانی از هر دگرگونی در زندگی درس مهمی بیاموزی

در برخورد از هر دگرگونی در زندگی،

شاید بگویی که نه، تاب نخواهم آورد.

اما می آموزی که کنار زدن مشکلات یکی پس از دیگری،

چندان هم دشوار نیست.

دشواری زمانی خواهد رسید که از برخورد با مشکل بگریزی.

آنگاه است که باز می گردد و تو را به مبارزه می خواند.

دگرگونیها گاه بسیار دردناکند،

اما به ما میآموزند که میتوانیم تاب بیاوریم و نیرومندتر گردیم.

هر آنچه پیش می آید مقصودی را دنبال می کند،

ولی نتیجه کار در دست تو و شیوه مبارزه توست.

خردمندانه زندگی کن.

بردباری را پذیرا باش،

و همیشه آماده رویارویی با دشواریها.



                                                                               شری.ال.هاووس هولدر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 21:47  توسط مجید کاغذگران  |